سه شنبه 20 اسفند1387
دیدید دی دی دنیا!
انگار از دنیا دیگه چیزی نمی خوام،قوانینشو دوست ندارم! احساس میکنم دیگه برام قشنگی نداره..
فقط یه اتاق می خوام که از آدم های دوروبرم اونقدر دور باشم که جز صدای اون صدایی رو نشنوم و جز لبخند اون چیزی رو نبینم..
یه تخت که وقتی روش کتاب میخونم و پاهامو تکون میدم صدا نده..
یه میز که اونقدر بزرگ باشه که بتونم کتابهامو بینظم و نامرتب، روش ولو کنم ..
یه لپ تاب dell که برای ارتقائش مثل به روز شدن نرم افزارهاش، فقط نیاز به اینترنت باشه! ( مثلا فکر کنید هاردتون هر روز اضافه شه!!)
یه اینترنت پرسرعت که بتونم دنیا رو از بالا نگاه کنم،مثل جام جهان نما! مثل گوی جادوگرها، مثل خدا...
شاید یه کم پول و خوراکی هم به دردم خورد! مخصوصا اگه بشه باهاشون املت و آبگوشت درست کرد!
فقط یه اتاق می خوام که از آدم های دوروبرم اونقدر دور باشم که جز صدای اون صدایی رو نشنوم و جز لبخند اون چیزی رو نبینم..
یه تخت که وقتی روش کتاب میخونم و پاهامو تکون میدم صدا نده..
یه میز که اونقدر بزرگ باشه که بتونم کتابهامو بینظم و نامرتب، روش ولو کنم ..
یه لپ تاب dell که برای ارتقائش مثل به روز شدن نرم افزارهاش، فقط نیاز به اینترنت باشه! ( مثلا فکر کنید هاردتون هر روز اضافه شه!!)
یه اینترنت پرسرعت که بتونم دنیا رو از بالا نگاه کنم،مثل جام جهان نما! مثل گوی جادوگرها، مثل خدا...
شاید یه کم پول و خوراکی هم به دردم خورد! مخصوصا اگه بشه باهاشون املت و آبگوشت درست کرد!
تو دنیای کوچیک الانم فقط همینها برام کافیه. ولی اگه شاید شب تو کوچه های این شهر قدم بزنم و چشم هامو بیشتر باز کنم، چیزهای دیگه ای هم خواستم..مثلا شاید به جای اون یه لبخند، چندتا لبخند خواستم و جای املت..نمیدونم..
نوشته شده توسط مجتبی اصغری در 14:24 | | لینک به این مطلب
به بالاترین بفرستید:





