گفتم خسته ام از اینکه بازهم نباید کم بیارم!
امروز دارم فکر میکنم کاش کم آورده بودم، کاش زمین خورده بودم، کاش..
نمیدونم باید بایستم و دوباره شروع کنم، یا اینکه تلو تلو خوران ادامه بدم..؟کاش می تونستم تو گوگل درباره فردای خودم هم سرچ کنم..اینجوری امروز تصمیم بهتری میگرفتم..
کاش میدونستم مشکل از کجا بود و کجا اشتباه کردم..
نه اشتباه نکن، دنبال علت نمیگردم..
میدونم برای اتفاق های دوروبرم همیشه لازم نیست دنبال علت بگردم..
یادته همیشه بهت میگفتم من هرکاری که از دستم بر بیاد و انجام میدم، نتیجش دیگه مهم نیست..
ولی واقعا مهم نیست؟پس چرا من اینقدر پریشونم؟!
وقتی تو خیابون های این شهر قدم میزنم، احساس میکنم یه تلوزیون سه بعدی جلوم گذاشتن و دارم شبکه World Fashion رو نگاه می کنم! با همون حرکات معروف که مانکن ها روی یک خط راه میرن و سعی میکنن قسمت تحتانی شون رو تکون بدن!! خدایا اینجا کجاست؟!! احساس میکنم من با این مردم غریبه ام..
بهترین ساعت ها، بهترین مارک ها، جدیدترین لب تاپ ها، ساید باید ساید..مارک عینک من ریبنه، مال تو چیه؟ دوربینش چند مگاپیکسله؟! الان که دیگه کسی برا جهیزیه تلوزیون معمولی نمیخره! سینمای خانوادگی الجی!
پنجره رو ببند موهامو تازه اتو کشیدم خراب میشه! اینجوری که باشی بیشتر به چشم میای! باید چشمهاتو نیمه باز نگه داری و لب هاتو...
خدایا چی داره به سر ما میاد؟ جایگاه کاروتلاش تو زندگی ما کجاست؟..اصلا این آدم ها با این همه آرایش چه جوری همدیگه رو میشناسند؟!
اینها عوارض نفته!! نفت که سر سفره آدم باشه همین میشه. ما نقش اون بچه پولدارهایی رو بازی میکنیم که تو زندگی مون تلاش نکردیم، یعنی بهمون یاد ندادن که تلاش و کار و تفریح جایگاهشون کجای زندگی ماست و از فرهنگ غرب فقط فیلم های هالییوودیشونو دیدیم که وای چه صحنه هایی دارن!! یعنی میشه من هم مثل باندراس تو فیلم غریزه اصلی..!
از برکات نفت روی سفره مردم اینه که مردم مصرف گرا شدند، مردم موبایل 5 مگاپیکسل با جدیدترین امکانات( که نمیدونم تو ایران به چه دردشون میخوره) از نون شب براشون واجب تر شده. مردم نفهمیدن ازکجا و چه طوری فرهنگ جهاد و شهادت رو با فرهنگ بلوتوث بازی و پخش cd های زهرا امیرابراهیمی عوض کردند! اینها همه برکاته نفته! نفت که تو سر سفرت باشه دیگه برو پی عشق و حال، چیکار داری به اقتصاد واجتماع و .. بزرگترین سوء مدیریت ها هم با پولی که از زیر زمین میکشیم بیرون، حل میشه!
ولی وای به حال اون روزی که از نفت خبری نباشه و این مردم یا همون بچه پولداری که یه عمر با فرهنگ مصرف گرایی زندگی کرده قرار باشه تولید کنه، مدیریت کنه، تغییر بده، بهتر انتخاب کنه..من که فکر نمی کنم تا وقتی نفت داریم اتفاقی بیفته!!
الان همه جا بحث بازی ایران - عربستان داغه و همه کارشناس و همه هم در حد مورینیو! حالا این علی دایی بدبخت چی میکشه که از اسم اون استفاده شده برای اینکه ضعف های مدیریتی ما پوشونده بشه. نه اشتباه نکنیم، این کل سیستمه که مشکل داره..ما حتی به سمتی هم نمیریم که امیدوارکننده باشه. یه نگاه به طرح پیراهن تیم ملی فوتبال ایران بیشتر عمق فاجعه رو مشخص میکنه!
ولی حالا این قدر هم بد به همه چی نگاه نکنید، خوب شد باختیم بابا! حداقل اینحوری نمیگیم اگه اون ببازه اگه ما ببریم و اگه...آره بازی پلی آف و حتما یه غزال تیزپای دیگه ها؟! نه بابا، تموم شد.
حیف که این مزدک شجاعت عادل فردوسی پور و نداشت تا یه بار دیکه بگه: خداحافظ جام جهانی، خداحافظ علی دایی، خداحافظ برانکو!!
فقط یه اتاق می خوام که از آدم های دوروبرم اونقدر دور باشم که جز صدای اون صدایی رو نشنوم و جز لبخند اون چیزی رو نبینم..
یه تخت که وقتی روش کتاب میخونم و پاهامو تکون میدم صدا نده..
یه میز که اونقدر بزرگ باشه که بتونم کتابهامو بینظم و نامرتب، روش ولو کنم ..
یه لپ تاب dell که برای ارتقائش مثل به روز شدن نرم افزارهاش، فقط نیاز به اینترنت باشه! ( مثلا فکر کنید هاردتون هر روز اضافه شه!!)
یه اینترنت پرسرعت که بتونم دنیا رو از بالا نگاه کنم،مثل جام جهان نما! مثل گوی جادوگرها، مثل خدا...
شاید یه کم پول و خوراکی هم به دردم خورد! مخصوصا اگه بشه باهاشون املت و آبگوشت درست کرد!
تو دنیای کوچیک الانم فقط همینها برام کافیه. ولی اگه شاید شب تو کوچه های این شهر قدم بزنم و چشم هامو بیشتر باز کنم، چیزهای دیگه ای هم خواستم..مثلا شاید به جای اون یه لبخند، چندتا لبخند خواستم و جای املت..نمیدونم..
خلاصه اینکه میشه گفت ری...!! حالا افکارم داغونه، پا در هوا که چه عرض کنم، تمام زندگیم انگار معلقه، فکر و ایده زیاد دارم ولی باید منتظر باشم تا ببینم چی میشه..راستی سربازیم هم افتاد 1 شهریور که اگه قبول شم دیگه نمیرم ولی دنبال امریه ام تا اگه نشد..هفته بعد هم میام اصفهان.
چند روز پیش رفتیم ۳ تا آزمون آخر یا همون آزمون های جامع ماهان رو ثبت نام کردیم ببینیم کجای کاریم! ۵۵ روز مونده تا کنکور و من دیگه حوصله درس خوندن ندارم! اصلا فکر نمیکردم حجم درسهایی مثل ریاضی و زبان اینقدر زیاد باشه! ( اینو برای اونهایی میگم که با تصور اینکه دوتا درس بیشتر نیست میان سراغ MBA!) خداییش دارم میگم اگه همینقدری که الان برای MBA خوندم برای صنایع خونده بودم رتبه ۱ میاوردم ولی اونقدر رقابت تو MBA وحشتناکه که اصلا نمیدونم کجای کارم..دلم خیلی برای دانشگاه تنگ شده! اونموقع که بودیم، میگفتیم خدایا کی تموم میشه راحت شیم! حالا که اومدیم بیرون..مهمترین تفاوت این بیرون با تو دانشگاه، آدماشن..واقعا بین این آدمهای دوروبرم احساس خفگی میکنم، امیدوارم هرچی زودتر برگردم..
راستی یادم رفت بگم، من مدارکم رو برای خدمت نظام وظیفه پست کردم (البته داوطلبانه!!) و اگه خدا بخواهد عید امسال، سفره هفت سین رو کنار برادران جان برکف هستیم!! چند وقت پیش برای چند تا سوال رفتم دفتر معاونت وظیفه عمومی ساری، همون چند دقیقه کافی بود تا چند روز دپرس باشم! حالا نمیدونم چه جوری باید 2 سال داوطلبانه این وضع رو تحمل کنم! کاش 10 سال مجانی برای یه جایی که میدونستم مفید هستم کار میکردم ولی اینجوری الاف و بیکار نبودم.
بیشتر فکر کردم، واقعا اینجوریه یا این ذهنیتیه که برای ما به وجود آوردند؟ دیدم نه اصلا برعکس، این ما مردهاییم که همیشه عامل گناه بودیم، و اگه این ذهنیت در جامعه به وجود اومده برای اینه که ما مردها سست اراده تر بودیم و در مقابل خواسته های نفسانیمون، نتونستیم تاب بیاریم و ناچار اون رو به زنها نسبت دادیم ! و برعکس این زن ها بودند که در مقابل خواسته های شیطانی یک مرد ایستادند. مثلا درمورد پوشش، واقعا مردها بدحجابترند یا زنها؟!!! حتی اگه زن هایی وجود داشته باشند که به اعتقاد کارشناس برنامه حیله گر و مکار! باشند، واقعا این جامعه ی کثیف و پر دروغی که ما دوروبرمون میبینیم رو مردها ساختند یا زنها؟ یه نگاهی به فیلم های تلوزیون بندازید ببینید زنها رو همیشه حسود و کشته مرده ی شوهر نشون میده که حاضرند هر کاری بکنند که... اصلا از یه دونفر از افراد دوروبرمون حتی خود زنها بپرسید ببینید عمق فاجعه چقدره.
زنها تو ادبیات ما هم همیشه عامل فتنه نشون داده شدند. داستانهای تاریخی که پره از داستانهای اینجوری..مثلا یه مردی به خاطر رسیدن به یک زن، جنگ و کشتار راه میاندازه و خوب نتیجه اینه که زن عامل اون جنگ بوده!
ولی واقعا درست فکر کنیم، من وجود این مسئله رو انکار نمی کنم، ولی ما فقط بخشی از تاریخ رو پر رنگ کردیم و ازش نتیجه گرفتیم و از هزاران مورد دیگه که مردها عامل فتنه بودند، به عنوان یک امر عادی و مرسوم گذشتیم! درحقیقت بد بودن مرد امری مسلم در عقاید ما تلقی شده و زنها به خاطر ذات مقدس ترشون، هر جا خطایی کردند، پررنگ تر جلوه کرده.
اوه چقدر خودزنی کردم!!
اون میگه:"میدونی چرا روی تلوزیون ها شیشه میزارن؟ "
میگم: "نه برای چی؟"
میگه:"برای اینکه حیوون هایی که توش هستن نیان ما رو بخورن!"
یکی از دوستان پیشنهاد داد از بقیه هم یه نظر سنجی بکنیم ببینیم واقعاْ چرا جلوی تلوزیون شیشه گذاشتند؟! اگه دوست داشتید نظر بدید..
اون بیگناهه..
کسی نمی دونه به چه جرمی تصمیم گرفتن نباشه!
بابام میگه می تونیم یه آشنا گیر بیاریم که ببخشنش.
میگم: چی و ببخشن؟ مگه اون کاری کرده؟ ما که میدونیم اون کاری نکرده..آخه اون که تو عمرش حتی...
میگه اونها تو کارشون دقیقن! اگه میگن مجرمه پس هست!
من عصبانی میشم و میگم: از شما دیگه انتظار نداشتم، واقعا یک لحظه فکر کنید، اصلا اون..برام مثل این میمونه که بگن من اون کارو کردم..
میگه حالا ولش کن، مهم اینه که درست شه، با پارتی هم راحتتره.اگه بخوای اثبات کنی که بیگناهه کلی دردسر داره ولی اینجوری اگه یه کله کنده گیر بیاریم میتونه..
میگم نمیشه، اینجوری درست نمیشه، اصلا اگه نشد چی؟ اگه پارتی نتونست کاری برامون بکنه چی؟ اون وقت اون محکومه به نبودن! بابا تو اصلا میدونی این جرم چقدر سنگینه؟!
میگه بیگناه پای چوب دار میره ولی بالای دار نمیره..
میگم آره ولی اون وقت فرقی نمیکنه که اعدام شده باشی یا نه. کسی که بیگناه تا پای چوب دار رفته مرده. فکر نمیکنم برگشتن به زندگیی که همه به یه چشم دیگه نگاهش کردن، بدترین تهمت ها رو بهش زدن، برای بودن و نبودنش تصمیم گرفتن، هویتش رو زیر پا له کردن، ارزشی داشته باشه. غافل از اینکه اون بیگناهه. غافل از اینکه به چه جرمی پای داره..
نه پدر من، رفتن پای چوب دار با بالا رفتنش چندان فرقی نمی کنه، اون همین الان هم مرده..
خدایا..
هنوز نرفتم ولی دلم داره براش تنگ می شه. عکس هاشو ورق می زنم... پاییزش خوشرنگ ترین فصلش بود. به نظرم اصلا دلگیر نبود، ترکیب رنگ هاش فوق العاده بود. من که هیچ وقت تو شمال همچین تجربهای نداشتم. وقتی بارون می اومد انگار خدا یه دفعه یه سطل آب از اون بالا یهو ریخته پایین، تجربه ی دیدن رنگین کمون بارها و بارها برام تکرار شد. زمستون هاش خیلی سرد بود با یه بادی که همیشه زوزه می کشید. واقعا دپرس کننده بود! وقتی باد می زد شعر اخوان هم پشتش می اومد: زمستان است.. یه سال اصلا برف نبارید، یه سال هم یادم نمی آد جایی رو غیر رنگ سفید دیده باشم. همیشه اولین برف، شبی می اومد که وسط امتحانای پایان ترم بود. وای چه زجری داشت وقتی اون برف و می دیدی و مجبور بودی تو اتاق بشینی و درس بخونی!

تا چشم به هم می زدی زمستون تموم می شد و عید می اومد و همه تو فکر اینکه چند روز زودتر از عید می تونن برن خونه! خوب خیلی کلاس داشت دیگه! هرچی رکوردت بیشتر بود یعنی زودتر رفته بودی خونه، خفن تر بودی!! یادمه یکی از بچه ها کلا بعد امتحانای دی ماه دیگه تا بعد عید دانشگاه نیومده بود!! هر چند برای من این ذوق و شوق فقط مال سال اول بود، حتی پارسال عید فقط 3 روز خونه بودم. یاد عید پارسال افتادم.. چقدر لحظات قشنگی بود، چقدر تلاش کردیم تا اولین فرمول ایرانی رو بسازیم که الان چیزی ازش نمونده. دانشگاه بهمون خوابگاه نداد و مجبور بودیم تو سوله ی گروه خودرو بخوابیم، حموم نداشتیم، بدون غذا، یه جایی می خوابیدیم که وقتی یه شب یکی از بچه ها برای نماز بیدار شد، تو جاش عقرب پیدا کرد!!!! بگذریم... وقتی بعد عید می اومدیم دانشگاه همه چیز تغییر کرده بود، همه چیز سبز شده بود، از همون روز اول، امتحان داشتیم تا 2-3 تیر که می رفتیم خونه! فصل امتحانات تو دانشگاه مثل بادش 365 روزه بود. همیشه تو استرس درس پاس کردن و امتحان دادن بودیم. اگه کسی تابستون های دانشگاه و مونده باشه میدونه که چقدر سوت و کور و مرده است. دقیقا شهر ارواحه! همیشه یه آفتاب داغ عمود تو سرت میتابه، نصف وقت هر روزت هم باید برای آشپزی بزاری! ولی از خونه رفتن و الافی اونجا خیلی بهتره. یه کم برگردیم عقب و از روزهای اول دانشگاه بگم. یادمه شبی که قرار بود نتایج انتخاب رشته ها بیاد شبش دعا می کردم خدایا، اگه می شه من دانشگاه صنعتی اصفهان – مهندسی صنایع – گرایش تکنولوژی صنعتی قبول نشم! ولی فردا صبح دیدیم که دقیقا همونجایی و همون رشته و همون گرایشی که نمی خواستم و قبول شدم!! هرچند بعداً نظرم به کل عوض شد. دانشگاه سرسبزتر از اونی بود که تو عکس ها دیده بودم. رشته صنایع هم همونی بود که دنبالش بودم ولی اتفاقی به علاقه ام رسیدم. اون موقع ها فکر می کردم ته رشته ها برقه ولی الان حالم ازش بهم می خوره! سال اولم و تقریبا می تونم بگم خواب بودم. دانشگاه خیلی حال و هوای خوبی داشت، جشن ها، اردوها، دوستی ها...همون سال اول بود که با اون آشنا شدم...ولی از سال دوم کم کم فاتحه خیلی چیزها خونده شد، جشن ها تعطیل شد، دانشگاه مرده تر شد و.... از سال دوم یه کم به خودم اومدم اوضاع یه کم بهتر شد، سال سوم هم تو یه شرکتی کار میکردم و بعد هم اومدم گروه خودرو. گروه خودرو اونقدر خاطره داشت که باید دربارش یه کتاب بنویسم. شاید هم در موردش یه روز نوشتم.. در مورد پشت پرده های یه گروه 10 نفره که از یه مملکت هم ..... بی خیال.. تابستون بعد هم برای مسابقات رفتیم انگلیس. تجربه ی فوق العاده ای بود. حتما اگه وقت کنم دربارش می نویسم. سال آخر هم با یه 4-5 واحد باقی مونده خیلی کم بار بود، نمی دونم چه جوری انقدر زود گذشت! شاید یه خورده تو مسیری که میرفتم اشتباه کردم. دودلی توی تصمیم گیری برای ادامه تحصیل تو خارج از کشور یا تن دادن دوباره به کنکور، باعث شد که از هر دوش بمونم. .ولی الان تصمیمم اینه که بمونم، حداقل تا 2-3 سال دیگه تا تو شرایط بهتری برم و متاسفانه می خوام برای کنکور MBA بخونم. البته خوشحالم از اینکه برای چیزی که می خوام بهش برسم و هدفمه تلاش می کنم ولی دل کندن از دانشگاه، دوستام، زندگی دانشجویی، این شهر و همه چیزهایی که تا دیروز بد بودند، برام سخته. دل کندن از شرایط کاری و اجتماعی که الان دارم خیلی سخته، چون باید کنکور بدم! خدایا نکنه برای رفتن به بهشت و جهنم هم از ما ایرانی ها قراره تو همون روز قیامت کنکور بگیری و تموم این روزهایی که تو دنیا گذروندیم کشک!! اصلا نمی خوام در مورد سربازی فکر کنم که وقتی میاد تو ذهنم اعصابم بهم می ریزه. بابا یکی نیست به اینها بگه که بابا این خدمت مقدس اگه قراره اجباری باشه، مثل خیلی از کشورها بگید قبل از ورود به دانشگاه همه باید برن سربازی، که الان بعد این همه مدت حالا بعد گرفتن مثلا فوق ، که چند تا موقعیت درست و حسابی کار داریم و اعتبار... باید بریم راننده الگانس جناب سرهنگ بشیم و به دختر پسرهای مردم گیر بدیم یا سر چهار راه وایسیم چراغ راهنما تنظیم کنیم..بازهم بگذریم....خلاصه اینکه ما پروژه کارشناسیمون رو هم تحویل دادیم و حالا داریم می ریم پیش خانواده، سبزی پاک کنیم!. ولی برمی گردم، خیلی زود، این بار قول MBA شریف رو میدم. از همه خداحافظی می کنم و امیدوارم خیلی زود همشون رو ببینم. هم اتاقی ها، هم گروهی ها، هم دانشکده ای ها، استادها، انتظاماتی ها، عموسلفی ها، رئیس دانشگاه که این آخر ها بد سر کارمون گذاشت و... خداحافظ ولی مطمئنا همه و همه تو خاطراتم می مونن و هیچ وقت فراموش نمی شن، امیدوارم من هم فراموش نشم.
خداحافظ دانشگاه صنعتی اصفهان.
دوباره یاد این متن خاطره انگیز افتادم:
بر جا نهاده ام دو قسم وجودم را
قلبم را و روحم..
قلبم را به تو می سپارم که از همه برایم عزیزتری
و روحم را به خاک
نوای من که نغمه ساز همه ی زندگیم بوده است
و شهرم که هنوز بوی بارانش مستم می کند
و پاره ی دیگرم در نصف جهان گم شده است
کاش در نصفه ی دیگر آن مرا دریابد
انکه از همه برایم عزیزتر است...
مطالب بیشتر در این مورد رو می تونید تو وبلاگ تیم فرمول بخونید
دوره خوبی بود، با اینکه فشرده و به صورت دو روزه برگزار می شد ولی فکر کنم خیلی دیدم و نسبت به خیلی از مسائل باز کرد. آقای خسروی تونستند با رفتارشون و سرگذشت کوتاهی که از خودشون گفتن، تاثیر و انگیزه ی خیلی زیادی رو من بزارن.همینجا خیلی خیلی ازشون تشکر میکنم.امیدوارم بعدا بیشتر در مورد مطالب این دوره بنویسم

ولی بازم خدا کنه همیشه بدبختی های آدم همین کارهای عملی باشه، وقتی بحث نمره و امتحان و اینها پیش میاد...
در ضمن قراره با دوستم روزبه پروژه کارشناسی رو انجام بدم فعلا تو مرحله ی شکل گیریه و هنوز دقیقا مشخص نشده ولی خوب قراره تو ضمینه ی 6سیگمای ناب کار کنیم که میافته برای ترم آینده، بعدا درموردش بیشتر توضیح می دم و سعی می کنم چند تا مقاله هم بزارم.
دیروز بعد از مدتها تاخیر با تلاش بچه ها بالاخره گردهمایی سالانه دانشجویان مازندرانی دانشگاه و معارفه دانشجویان ورودی جدید مازندرانی برگزار شد. با اینکه ایام امتحان های میان ترم بود سالن کاملا پر شده بود و یه سری هم سرپا ایستاده بودند، فکر هم می کنم کسانی که از سالن می رفتند از برنامه ها و اینکه چند ساعتی دور هم بودیم و سعی کردیم صمیمیت و دوستی هامون و بیشتر کنیم، خوشحال بودند،و راضی می رفتند. نکته ی جالب تو مراسم استقبال بیش از حد بچه ها از آهنگ های استاد علی گراییلی!! بود، و از هر گوشه ی سالن فریاد علی گراییلی بلند می شد،و وقتی هم که آهنگ هاش پخش می شد، دامن همه از دست میرفت!!
به هر حال شب خوبی بود امیدوارم از این مراسم ها بیشتر داشته باشیم
دیروز بالاخره پروژه طراحی مفهومی ماشین x! رو تو گروه خودرو تموم کردیم و بعد از سفر یه روزه ای که به تهران داشتیم برای present کار، الان یه وقت استراحت برام ایجاد شده!، ولی ما کل خوشی هامون به همون سفر ختم شد!! چون همین امروز امتحان شبیه سازی داشتم و با وقت چند ساعته ای که برای جمع بندی داشتم امتحان خوبی دادم، گفتم خوب دیگه حالا که امتحان دادم وقتشه یه نفس راحتی بکشم، تازه یادم افتاد که ناهار نخوردم(ساعت ۶ بعد از ظهر)!!تا ناهاررو ردیف کنیم،نیما زنگ زد امشب جلسه تیم فرموله! تا حالام جلسه بود، کلی هم کار جدید برام جور کردن که باید برای فرمول انجامش بدم، حالا این وقت استراحت کی میرسه خدا میدونه! به هر حال ما که همچنان قدرتمند و پایه کار داریم ادامه میدیم (به کوری چشم ابرقدرت ها)! راستی خیلی وقته مطلب تخصصی ننوشتم، شرمنده انشاالله به زودی!!
هم دلم خیلی پره، هم فکر هم خسته است، امیدوارم تو این مدتی که میرم خونه فرصت بیشتر فکر کردن پیش بیاد!!!
البته them وبلاگ رو چند روز قبل عوض کردم ولی امروز header اونو هم طراحی کردم و تقریبا راضی ام!!البته قراره بازم کاملترش کنم .
امیدوارم باعث جذاب تر شدن وبلاگ شده باشه..
خیلی دوست داشتم در این مراسم حضور داشتم ولی به خاطر تکمیل کارهای پروژه نتونستم،از همین جا دست خانم توسلی رو میبوسم.

هوای ساری وحشتناک گرم و شرجی بود، اصلا نمیشه توصیف کرد..کارهای پروژه رنجر هم قراردادش بسته شد و من حضور نداشتم! مثل اینکه خیلی چیزها تغییر کرده، قسمت طراحی مفهومی که برای ۲ماه برنامه ریزی شده بود ، حالا از طرف کارفرما ۲۰ روز تعیین شده!! نمی دونم چه جوری ممکنه،هر چند ما قبل قرارداد کارمون رو شروع کردیم ..بچه ها قبل این قضییه همکاریشون در چه حد بود حالا که سرشون شلوغ هم شده دیگه همکاری به صفر میرسه..
این اولین مطلبیه که دارم تو این وبلاگ می نویسم!بعد از مدتها تلاش برای داشتن یه Home page با اینکه طراحیش کامل شده ولی به علت مشکلاتی! تصمیم گرفتم فعلا وبلاگم و کامل کنم تا بعد ببینیم..
تو این وبلاگ سعی میکنم در مورد خودم . کارهام . پروژه هام.رشته م.دانشگاهم و.. مطلب بنویسم.
خوشحال می شم نظرتون رو در مورد مطالب بدونم و از اطلاعات شما در همه ی ضمینه ها استفاده کنم
با تشکر
مجتبی اصغری





