تبليغاتX
وبلاگ شخصی مجتبی اصغری
پنجشنبه 7 خرداد1388
یادته وقتی کنار هم خوابیده بودیم و پرسیدی چته؟
گفتم خسته ام از اینکه بازهم نباید کم بیارم!

امروز دارم فکر میکنم کاش کم آورده بودم، کاش زمین خورده بودم، کاش..
نمیدونم باید بایستم و دوباره شروع کنم، یا اینکه تلو تلو خوران ادامه بدم..؟کاش می تونستم تو گوگل درباره فردای خودم هم سرچ کنم..اینجوری امروز تصمیم بهتری میگرفتم..
کاش میدونستم مشکل از کجا بود و کجا اشتباه کردم..
نه اشتباه نکن، دنبال علت نمیگردم..
میدونم برای اتفاق های دوروبرم  همیشه لازم نیست دنبال علت بگردم..
یادته همیشه بهت میگفتم من هرکاری که از دستم بر بیاد و انجام میدم، نتیجش دیگه مهم نیست..
ولی واقعا مهم نیست؟پس چرا من اینقدر پریشونم؟!

نوشته شده توسط مجتبی اصغری در 16:41 | | لینک به این مطلب
به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388
نفت و اصلاح الگوی مصرف

وقتی تو خیابون های این شهر قدم میزنم، احساس میکنم یه تلوزیون سه بعدی جلوم گذاشتن و دارم شبکه World Fashion رو نگاه می کنم! با همون حرکات معروف که مانکن ها روی یک خط راه میرن و سعی میکنن قسمت تحتانی شون رو تکون بدن!! خدایا اینجا کجاست؟!! احساس میکنم من با این مردم غریبه ام..

بهترین ساعت ها، بهترین مارک ها، جدیدترین لب تاپ ها، ساید باید ساید..مارک عینک من ریبنه، مال تو چیه؟ دوربینش چند مگاپیکسله؟! الان که دیگه کسی برا جهیزیه تلوزیون معمولی نمیخره! سینمای خانوادگی الجی!

پنجره رو ببند موهامو تازه اتو کشیدم خراب میشه! اینجوری که باشی بیشتر به چشم میای! باید چشمهاتو نیمه باز نگه داری و لب هاتو...

خدایا چی داره به سر ما میاد؟ جایگاه کاروتلاش تو زندگی ما کجاست؟..اصلا این آدم ها با این همه آرایش چه جوری همدیگه رو میشناسند؟!

اینها عوارض نفته!! نفت که سر سفره آدم باشه همین میشه. ما نقش اون بچه پولدارهایی رو بازی میکنیم که تو زندگی مون تلاش نکردیم، یعنی بهمون یاد ندادن که تلاش و کار و تفریح جایگاهشون کجای زندگی ماست و از فرهنگ غرب فقط فیلم های هالییوودیشونو دیدیم که وای چه صحنه هایی دارن!! یعنی میشه من  هم مثل باندراس تو فیلم غریزه اصلی..!

از برکات نفت روی سفره مردم اینه که مردم مصرف گرا شدند، مردم موبایل 5 مگاپیکسل با جدیدترین امکانات( که نمیدونم تو ایران به چه دردشون میخوره) از نون شب براشون واجب تر شده. مردم نفهمیدن ازکجا و چه طوری فرهنگ جهاد و شهادت رو با فرهنگ بلوتوث بازی و پخش cd های زهرا امیرابراهیمی عوض کردند! اینها همه برکاته نفته! نفت که تو سر سفرت باشه دیگه برو پی عشق و حال، چیکار داری به اقتصاد واجتماع و .. بزرگترین سوء مدیریت ها هم با پولی که از زیر زمین میکشیم بیرون، حل میشه!

ولی وای به حال اون روزی که از نفت خبری نباشه و این مردم یا همون بچه پولداری که یه عمر با فرهنگ مصرف گرایی زندگی کرده قرار باشه تولید کنه، مدیریت کنه، تغییر بده، بهتر انتخاب کنه..من که فکر نمی کنم تا وقتی نفت داریم اتفاقی بیفته!!

به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه 9 فروردین1388
خداحافظ جام جهانی، خدا حافظ علی دایی و خداحافظ برانکو!
بابا یکی نیست به این علی آبادی بگه رییس جمهور و برای هر بازی که 4-5 تا آدم جمع میشن ورنداریم ببریم ورزشگاه آزادی! بابا ناسلامتی ما هم عرق ملی داریم!!! اینجوری این خارجی ها می فهمن چقدر برامون سخت بوده و چقدر سوختیم تا ته!! ما جلوی 100 هزار نفر تماشاچی به علاوه  یه رییس جمهور بهشون باختیم.

الان همه جا بحث بازی ایران - عربستان داغه و همه کارشناس و همه هم در حد مورینیو! حالا این علی دایی بدبخت چی میکشه که از اسم اون استفاده شده برای اینکه ضعف های مدیریتی ما پوشونده بشه. نه اشتباه نکنیم، این کل سیستمه که مشکل داره..ما حتی به سمتی هم نمیریم که امیدوارکننده باشه. یه نگاه به طرح پیراهن تیم ملی فوتبال ایران بیشتر عمق فاجعه رو مشخص میکنه!

ولی حالا این قدر هم بد به همه چی نگاه نکنید، خوب شد باختیم بابا! حداقل اینحوری نمیگیم اگه اون ببازه اگه ما ببریم و اگه...آره بازی پلی آف و  حتما یه غزال تیزپای دیگه ها؟! نه بابا، تموم شد.
حیف که این مزدک شجاعت عادل فردوسی پور و نداشت تا یه بار دیکه بگه: خداحافظ جام جهانی، خداحافظ علی دایی، خداحافظ برانکو!!

به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه 20 اسفند1387
دیدید دی دی دنیا!
انگار از دنیا دیگه چیزی نمی خوام،قوانینشو دوست ندارم! احساس میکنم دیگه برام قشنگی نداره..
فقط یه اتاق می خوام که از آدم های دوروبرم اونقدر دور باشم که جز صدای اون صدایی رو نشنوم و جز لبخند اون چیزی رو نبینم..
یه تخت که وقتی روش کتاب میخونم و پاهامو تکون میدم  صدا نده..
یه میز که اونقدر بزرگ باشه که بتونم کتابهامو بینظم و نامرتب، روش ولو کنم ..
یه لپ تاب dell که برای ارتقائش مثل به روز شدن نرم افزارهاش، فقط نیاز به اینترنت باشه! ( مثلا فکر کنید هاردتون هر روز اضافه شه!!)
یه اینترنت پرسرعت که بتونم دنیا رو از بالا نگاه کنم،مثل جام جهان نما! مثل گوی جادوگرها، مثل خدا...
شاید یه کم پول و خوراکی هم به دردم خورد! مخصوصا اگه بشه باهاشون املت و آبگوشت درست کرد!

تو دنیای کوچیک الانم فقط همینها برام کافیه. ولی اگه شاید شب تو کوچه های این شهر قدم بزنم و چشم هامو بیشتر باز کنم، چیزهای دیگه ای هم خواستم..مثلا شاید به جای اون یه لبخند، چندتا لبخند خواستم و جای املت..نمیدونم..

به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه 8 اسفند1387
از هر چی آدم سیگاریه بدم میاد!!! چه از نوع روشنفکرش، چه از نوع بربادرفته!
به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه 5 اسفند1387
پویان میگه آدمهایی که میخوان به قله برسند دو دسته اند: یکي اونهایی که برای رسیدن به قله اشتیاق دارند و برای رسیدن به اون کل مسیر رو می دواند تا سریعتر به قله برسند و دسته دوم که آروم آروم این مسیر رو طی می کنند. دسته اول بعد از رسیدن به قله هیچ چیزی به دست نمی آرند چون قله های بزرگتری رو پیدا میکنند و دوباره روز از نو...برای این دسته همیشه قله های بزرگتر هست و هیچ وقت به چیزی که می خوان نمیرسن! دسته دوم برعکس قصد رسیدن به قله رو ندارند، اونها فقط از مسير لذت ميبرند و سعي ميكنند توي بالا رفتن گلي هم بو كنند، پروانه اي هم ببينند..اونها حتي اگه به قله هم نرسند، به هدفشون رسيدند و از بالا رفتن و حركت كردن لذت بردند.
به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه 29 بهمن1387
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟!!
فکر میکنم دیگه شوک کنکور رو پشت سر گذاشتم و بعد از یک هفته تاخیر دربارش بنویسم. هنوزم وقتی بهش فکر میکنم باورم نمیشه چرا اینجوری شد. از طوفان شب قبل و صدای پنجره ها و درست و حسابی نخوابیدن و سردرد روز امتحان که بگذریم، فکر میکنم بد شروع نکردم! سوالای جی مت تقریبا استاندارد بود و فقط یه کم وقت کم آوردم. به سوالای ریاضی که رسیدم اونقدر چندتا سوال اولو با تسلط زدم که روحیه ام چند برابر شد ولی یه سوال مزخرف همه چیزو خراب کرد! سوال خیلی آسون بود و همین آسونی یه دام برای منی که می خواستم ۱۰۰ بزنم!!! شاید حدود ۱۰ دقیقه وقتم رو گرفت ولی جواب پیدا نشد و هر چی بیشتر وقت میذاشتم دل کندن ازش سخت تر بود!! خلاصه ولش کردم ولی وقتی به ساعت نگاه کردم یه کم به هم ریختم! دوباره چند تا سوالو خوب رفتم ولی یه سوال آسون و وقت گیر دیگه..الان که فکر میکنم نمی دونم چرا با اینکه میدونستم دارم تو چه دامی میافتم بازم...خلاصه اینکه وقتی به سوالای آخر رسیدم و محاسبات کم، بیشتر عمق فاجعه رو درک میکردم! خلاصه اینکه دفترچه اولو گرفتند و اصلا نفهمیدم چندتا زدم و چند تا خالی موند ولی کلا فکر میکنم سوالها خیلی آسون بود. دفترچه ی زبان با همهمه ای که تو سالن بود و فکرهایی که تو سرم میگذشت خیلی بد شروع شد.(حتی سر مراقب جلسه به خاطر همهمه سالن داد زدم!) ۴۰ تا سوال گرامر که فکر میکردم نقطه قوتم بود خیلی کند و با شک پیش رفت. سبک سوالای لغت تغییر کرده بود دیگه خبری از سوالای جای خالی نبود و ۲۰ تا سوال که زیر یه لغت معمولا سخت خط کشیده شده بود و باید معنی رو از جمله حدس میزدی! قسمت cloze test هم که اصلا نمیشه دربارش اظهار نظر کرد، چون معمولا برداشت های متفاوت از متن میتونه کار دستت بده! ( من تو تست هایی که زدم هم شده بود تمام ۱۰ سوال رو درست و همینطور تمامش رو نادرست پاسخ بدم!) قسمت بعدی reading بود که از سه متن من فقط دوتاشو رسیدم تموم کنم و سومی رو اصلا ندیدم! البته بعدا شنیدم که متن سوم گلاب و متن اول و دوم خیلی سخت بود! هر چند من فکر کنم reading رو بد نزدم..

خلاصه اینکه میشه گفت ری...!! حالا افکارم داغونه، پا در هوا که چه عرض کنم، تمام زندگیم انگار معلقه، فکر و ایده زیاد دارم ولی باید منتظر باشم تا ببینم چی میشه..راستی سربازیم هم افتاد 1 شهریور که اگه قبول شم دیگه نمیرم ولی دنبال امریه ام تا اگه نشد..هفته بعد هم میام اصفهان.

به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه 29 آذر1387
55 روز تا کنکور 88!!

چند روز پیش رفتیم ۳ تا آزمون آخر یا همون آزمون های جامع ماهان رو ثبت نام کردیم ببینیم کجای کاریم! ۵۵ روز مونده تا کنکور و من دیگه حوصله درس خوندن ندارم! اصلا فکر نمیکردم حجم درسهایی مثل ریاضی و زبان اینقدر زیاد باشه! ( اینو برای اونهایی میگم که با تصور اینکه دوتا درس بیشتر نیست میان سراغ MBA!) خداییش دارم میگم اگه همینقدری که الان برای MBA خوندم برای صنایع خونده بودم رتبه ۱ میاوردم ولی اونقدر رقابت تو MBA وحشتناکه که اصلا نمیدونم کجای کارم..دلم خیلی برای دانشگاه تنگ شده! اونموقع که بودیم، میگفتیم خدایا کی تموم میشه راحت شیم! حالا که اومدیم بیرون..مهمترین تفاوت این بیرون با تو دانشگاه، آدماشن..واقعا بین این آدمهای دوروبرم احساس خفگی میکنم، امیدوارم هرچی زودتر برگردم..

راستی یادم رفت بگم، من مدارکم رو برای خدمت نظام وظیفه پست کردم (البته داوطلبانه!!) و اگه خدا بخواهد عید امسال، سفره هفت سین رو کنار برادران جان برکف هستیم!! چند وقت پیش برای چند تا سوال رفتم دفتر معاونت وظیفه عمومی ساری، همون چند دقیقه کافی بود تا چند روز دپرس باشم! حالا نمیدونم چه جوری باید 2 سال داوطلبانه این وضع رو تحمل کنم! کاش 10 سال مجانی برای یه جایی که میدونستم مفید هستم کار میکردم ولی اینجوری الاف و بیکار نبودم.

به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه 31 مرداد1387
همیشه پای یک زن در میان است!
  داشتم تلوزیون تماشا می کردم.."حضور زنان در اجتماع باعث اغواگری است!" یه کم با خودم فکر کردم، واقعاً این جوریه؟ دیدم آره واقعاً راست میگه، اگه این زنها نبودن ما مردها..! اونها با خودنمایی..!! اصلا تو داستان های تاریخی هم همیشه زنها فریب دهنده مردها بودند..!

 بیشتر فکر کردم، واقعا اینجوریه یا این ذهنیتیه که برای ما به وجود آوردند؟ دیدم نه اصلا برعکس، این ما مردهاییم که همیشه عامل گناه بودیم، و اگه این ذهنیت در جامعه به وجود اومده برای اینه که ما مردها سست اراده تر بودیم و در مقابل خواسته های نفسانیمون، نتونستیم تاب بیاریم و ناچار اون رو به زنها نسبت دادیم ! و برعکس این زن ها بودند که در مقابل خواسته های شیطانی یک مرد ایستادند. مثلا درمورد پوشش، واقعا مردها بدحجابترند یا زنها؟!!! حتی اگه زن هایی وجود داشته باشند که به اعتقاد کارشناس برنامه حیله گر و مکار! باشند، واقعا این جامعه ی کثیف و پر دروغی که ما دوروبرمون میبینیم رو مردها ساختند یا زنها؟  یه نگاهی به فیلم های تلوزیون بندازید ببینید زنها رو همیشه حسود و کشته مرده ی شوهر نشون میده که حاضرند هر کاری بکنند که... اصلا از یه دونفر از افراد دوروبرمون حتی خود زنها بپرسید ببینید عمق فاجعه چقدره.

زنها تو ادبیات ما هم همیشه عامل فتنه نشون داده شدند. داستانهای تاریخی که پره از داستانهای اینجوری..مثلا یه مردی به خاطر رسیدن به یک زن، جنگ و کشتار راه میاندازه و خوب نتیجه اینه که زن عامل اون جنگ بوده!

ولی واقعا درست فکر کنیم، من وجود این مسئله رو انکار نمی کنم، ولی ما فقط بخشی از تاریخ رو پر رنگ کردیم و ازش نتیجه گرفتیم و از هزاران مورد دیگه که مردها  عامل فتنه بودند، به عنوان یک امر عادی و مرسوم گذشتیم! درحقیقت بد بودن مرد امری مسلم در عقاید ما تلقی شده و زنها به خاطر ذات مقدس ترشون، هر جا خطایی کردند، پررنگ تر جلوه کرده.

اوه چقدر خودزنی کردم!!

به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه 25 مرداد1387
دالیا، دختر همسایه!
دالیا دختر همسایمونه و ۵ سالشه.

اون میگه:"میدونی چرا روی تلوزیون ها شیشه میزارن؟ "

میگم: "نه برای چی؟"

میگه:"برای اینکه حیوون هایی که توش هستن نیان ما رو بخورن!"


یکی از دوستان پیشنهاد داد از بقیه هم یه نظر سنجی بکنیم ببینیم واقعاْ چرا جلوی تلوزیون شیشه گذاشتند؟! اگه دوست داشتید نظر بدید..

به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه 18 مرداد1387
 

اون بیگناهه..

کسی نمی دونه به چه جرمی تصمیم گرفتن نباشه!

بابام میگه می تونیم یه آشنا گیر بیاریم که ببخشنش.

میگم: چی و ببخشن؟  مگه اون کاری کرده؟ ما که میدونیم اون کاری نکرده..آخه اون که تو عمرش حتی...

میگه اونها تو کارشون دقیقن! اگه میگن مجرمه پس هست!

من عصبانی میشم و میگم: از شما دیگه انتظار نداشتم، واقعا یک لحظه فکر کنید، اصلا اون..برام مثل این میمونه که بگن من اون کارو کردم..

میگه حالا ولش کن، مهم اینه که درست شه، با پارتی هم راحتتره.اگه بخوای اثبات کنی که بیگناهه کلی دردسر داره ولی اینجوری اگه یه کله کنده گیر بیاریم میتونه..

میگم نمیشه، اینجوری درست نمیشه، اصلا اگه نشد چی؟ اگه پارتی نتونست کاری برامون بکنه چی؟ اون وقت اون محکومه به نبودن! بابا تو اصلا میدونی این جرم چقدر سنگینه؟!

میگه بیگناه پای چوب دار میره ولی بالای دار نمیره..

میگم آره ولی اون وقت فرقی نمیکنه که اعدام شده باشی یا نه. کسی که بیگناه تا پای چوب دار رفته مرده. فکر نمیکنم برگشتن به زندگیی که همه به یه چشم دیگه نگاهش کردن، بدترین تهمت ها رو بهش زدن، برای بودن و نبودنش تصمیم گرفتن، هویتش رو زیر پا له کردن، ارزشی داشته باشه. غافل از اینکه اون بیگناهه. غافل از اینکه به چه جرمی پای داره..

نه پدر من، رفتن پای چوب دار با بالا رفتنش چندان فرقی نمی کنه، اون همین الان هم مرده..

خدایا..

به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه 13 تیر1387
خداحافظ..

هنوز نرفتم ولی دلم داره براش تنگ می شه. عکس هاشو ورق می زنم... پاییزش خوشرنگ ترین فصلش بود. به نظرم اصلا دلگیر نبود، ترکیب رنگ هاش فوق العاده بود. من که هیچ وقت تو شمال همچین تجربه­ای نداشتم. وقتی بارون می اومد انگار خدا یه دفعه یه سطل آب از اون بالا یهو ریخته پایین، تجربه ی دیدن رنگین کمون بارها و بارها برام تکرار شد. زمستون هاش خیلی سرد بود با یه بادی که همیشه زوزه می کشید. واقعا دپرس کننده بود! وقتی باد می زد شعر اخوان هم پشتش می اومد: زمستان است.. یه سال اصلا برف نبارید، یه سال هم یادم نمی آد جایی رو غیر رنگ سفید دیده باشم. همیشه اولین برف، شبی می اومد که وسط امتحانای پایان ترم بود. وای چه زجری داشت وقتی اون برف و می دیدی و مجبور بودی تو اتاق بشینی و درس بخونی!


تا چشم به هم می زدی زمستون تموم می شد و عید می اومد و همه تو فکر اینکه چند روز زودتر از عید می تونن برن خونه! خوب خیلی کلاس داشت دیگه! هرچی رکوردت بیشتر بود یعنی زودتر رفته بودی خونه، خفن تر بودی!! یادمه یکی از بچه ها کلا بعد امتحانای دی ماه دیگه تا بعد عید دانشگاه نیومده بود!! هر چند برای من این ذوق و شوق فقط مال سال اول بود، حتی پارسال عید فقط 3 روز خونه بودم. یاد عید پارسال افتادم.. چقدر لحظات قشنگی بود، چقدر تلاش کردیم تا اولین فرمول ایرانی رو بسازیم که الان چیزی ازش نمونده. دانشگاه بهمون خوابگاه نداد و مجبور بودیم تو سوله ی گروه خودرو بخوابیم، حموم نداشتیم، بدون غذا، یه جایی می خوابیدیم که وقتی یه شب یکی از بچه ها برای نماز بیدار شد، تو جاش عقرب پیدا کرد!!!! بگذریم... وقتی بعد عید می اومدیم دانشگاه همه چیز تغییر کرده بود، همه چیز سبز شده بود، از همون روز اول، امتحان داشتیم تا 2-3 تیر که می رفتیم خونه! فصل امتحانات تو دانشگاه مثل بادش 365 روزه بود. همیشه تو استرس درس پاس کردن و امتحان دادن بودیم. اگه کسی تابستون های دانشگاه و مونده باشه میدونه که چقدر سوت و کور و مرده است. دقیقا شهر ارواحه! همیشه یه آفتاب داغ عمود تو سرت میتابه، نصف وقت هر روزت هم باید برای آشپزی بزاری! ولی از خونه رفتن و الافی اونجا خیلی بهتره. یه کم برگردیم عقب و از روزهای اول دانشگاه بگم. یادمه شبی که قرار بود نتایج انتخاب رشته ها بیاد شبش دعا می کردم خدایا، اگه می شه من دانشگاه صنعتی اصفهان – مهندسی صنایع – گرایش تکنولوژی صنعتی قبول نشم!  ولی فردا صبح دیدیم که دقیقا همونجایی و همون رشته و همون گرایشی که نمی خواستم و قبول شدم!! هرچند بعداً نظرم به کل عوض شد. دانشگاه سرسبزتر از اونی بود که تو عکس ها دیده بودم. رشته صنایع هم همونی بود که دنبالش بودم ولی اتفاقی به علاقه ام رسیدم. اون موقع ها فکر می کردم ته رشته ها برقه ولی الان حالم ازش بهم می خوره! سال اولم و تقریبا می تونم بگم خواب بودم. دانشگاه خیلی حال و هوای خوبی داشت، جشن ها، اردوها، دوستی ها...همون سال اول بود که با اون آشنا شدم...ولی از سال دوم کم کم فاتحه خیلی چیزها خونده شد، جشن ها تعطیل شد، دانشگاه مرده تر شد و.... از سال دوم یه کم به خودم اومدم اوضاع یه کم بهتر شد، سال سوم هم تو یه شرکتی کار میکردم و بعد هم اومدم گروه خودرو. گروه خودرو اونقدر خاطره داشت که باید دربارش یه کتاب بنویسم. شاید هم در موردش یه روز نوشتم.. در مورد پشت پرده های یه گروه 10 نفره که از یه مملکت هم ..... بی خیال.. تابستون بعد هم برای مسابقات رفتیم انگلیس. تجربه ی فوق العاده ای بود. حتما اگه وقت کنم دربارش می نویسم. سال آخر هم با یه 4-5 واحد باقی مونده خیلی کم بار بود، نمی دونم چه جوری انقدر زود گذشت! شاید یه خورده تو مسیری که میرفتم اشتباه کردم. دودلی توی تصمیم گیری برای ادامه تحصیل تو خارج از کشور یا تن دادن دوباره به کنکور، باعث شد که از هر دوش بمونم. .ولی الان تصمیمم اینه که بمونم، حداقل تا 2-3 سال دیگه تا تو شرایط بهتری برم و متاسفانه می خوام برای کنکور MBA بخونم. البته خوشحالم از اینکه برای چیزی که می خوام بهش برسم و هدفمه تلاش می کنم ولی دل کندن از دانشگاه، دوستام، زندگی دانشجویی، این شهر و همه چیزهایی که تا دیروز بد بودند، برام سخته. دل کندن از شرایط کاری و اجتماعی که الان دارم خیلی سخته، چون باید کنکور بدم! خدایا نکنه برای رفتن به بهشت و جهنم هم از ما ایرانی ها قراره تو همون روز قیامت کنکور بگیری و تموم این روزهایی که تو دنیا گذروندیم کشک!! اصلا نمی خوام در مورد سربازی فکر کنم که وقتی میاد تو ذهنم اعصابم بهم می ریزه. بابا یکی نیست به اینها بگه که بابا این خدمت مقدس اگه قراره اجباری باشه، مثل خیلی از کشورها بگید قبل از ورود به دانشگاه همه باید برن سربازی، که الان بعد این همه مدت حالا بعد گرفتن مثلا فوق ، که چند تا موقعیت درست و حسابی کار داریم و اعتبار... باید بریم راننده الگانس جناب سرهنگ بشیم و به دختر پسرهای مردم گیر بدیم یا سر چهار راه وایسیم چراغ راهنما تنظیم کنیم..بازهم بگذریم....خلاصه اینکه ما پروژه کارشناسیمون رو هم تحویل دادیم و حالا داریم می ریم پیش خانواده، سبزی پاک کنیم!. ولی برمی گردم، خیلی زود، این بار قول MBA شریف رو میدم. از همه خداحافظی می کنم و امیدوارم خیلی زود همشون رو ببینم. هم اتاقی ها، هم گروهی ها، هم دانشکده ای ها، استادها، انتظاماتی ها، عموسلفی ها، رئیس دانشگاه که این آخر ها بد سر کارمون گذاشت و... خداحافظ ولی مطمئنا همه و همه تو خاطراتم می مونن و هیچ وقت فراموش نمی شن، امیدوارم من هم فراموش نشم.

خداحافظ دانشگاه صنعتی اصفهان.

دوباره یاد این متن خاطره انگیز افتادم:

 

امروز که وطنم را ترک می کنم دو پاره شده ام

بر جا نهاده ام  دو قسم وجودم را

قلبم را و روحم..

قلبم را به تو می سپارم که از همه برایم عزیزتری

و روحم را به خاک

نوای من که نغمه ساز همه ی زندگیم بوده است

و شهرم که هنوز بوی بارانش مستم می کند

و پاره ی دیگرم در نصف جهان گم شده است

کاش در نصفه ی دیگر آن مرا دریابد

انکه از همه برایم عزیزتر است...

به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه 4 اردیبهشت1386
قدم های آخر
خسته ام..از دست همه چیز ، همه کس..کسایی که بدون هیچ دلیلی فقط جلوی پامون سنگ میاندازن..خسته ام.. این مدت انقدر سرگرم حل کردن مشکلات تموم نشدنی اداری بودیم، که کار فنی تبدیل شده به یه حاشیه! خسته ام.. شاید هم یه کم ناامید..آخه پس از کی میشه انتظار داشت؟شاید به یه خواب بلند احتیاج دارم، که توش به این چیزهای مسخره فکر نکنم، ولی وقتی فکر میکنم میبینم حتی برای اونم وقت ندارم! ولی سعی میکنم به فردا امید داشته باشم،میدونم چند قدم مونده تا رسیدن..فقط چند قدم..پس قدم های آخر و محکم تر میکوبم و جلو میرم ، به امید آخر جاده، شاید اونجا کسایی منتظر ما باشن! شاید..
مطالب بیشتر در این مورد رو می تونید تو
وبلاگ تیم فرمول  بخونید

نوشته شده توسط مجتبی اصغری در 23:53 | | لینک به این مطلب
به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه 4 اسفند1385
شرکت در دوره ممیزی ISO 9001
امروز و دیروز دوره ممیزی ISO 9001  توسط شرکت سپاهان آریان راد و شخص آقای مهندس خسروی نماینده مووسسه BSI انگلستان در ایران، در دانشگاهمون برگزار شد.و ما هم که پایه مباحث کیفیتی!!
دوره خوبی بود، با اینکه فشرده و به صورت دو روزه برگزار می شد ولی فکر کنم خیلی دیدم و نسبت به خیلی از مسائل باز کرد. آقای خسروی تونستند با رفتارشون و سرگذشت کوتاهی که از خودشون گفتن، تاثیر و انگیزه ی خیلی زیادی رو من بزارن.همینجا خیلی خیلی ازشون تشکر میکنم.امیدوارم بعدا بیشتر در مورد مطالب این دوره بنویسم

به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه 18 دی1385
تولدم مبارک !!
امروز تولدم بود!!!
به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه 12 دی1385
ایام امتحانات و پروژه های تمام نشدنی
این ایام امتحانات دانشگاه ما کی می خواد تموم شه خدا می دونه! ما که از وقتی یادمون میاد داشتیم امتحان میدادیم و همیشه ایام امتحانات بوده! این ترم هم استاد ها لطف کردن 6 تا پروژه که هر کدومشون 5-6 نمره دارن رو برای درسهای این ترم در نظر گرفتند و ما رو از درس خوندن نجات دادن!! خلاصه من الان 3 هفته است جز به مانیتور کامپیوتر به جای دیگه ای نگاه نکردم!!! حالا اگه به همین جا هم ختم می شد که خوب بود تازه بعد امتحانها تازه بد بختیها شروع می شه،پروژه کارشناسی، آماده کردن document های فرمول برای مسابقه و تازه رنجر هم هست!! البته اینم فراموش نکنیم که امسال مثلا من باید کنکوری هم باشم!(به جز 20 واحدی که ترم آینده دارم).
ولی بازم خدا کنه همیشه بدبختی های آدم همین کارهای عملی باشه، وقتی بحث نمره و امتحان و اینها پیش میاد...
در ضمن قراره با دوستم 
روزبه پروژه کارشناسی رو انجام بدم فعلا تو مرحله ی شکل گیریه و هنوز دقیقا مشخص نشده ولی خوب قراره تو ضمینه ی 6سیگمای ناب کار کنیم که میافته برای ترم آینده، بعدا درموردش بیشتر توضیح می دم و سعی می کنم چند تا مقاله هم بزارم.
نوشته شده توسط مجتبی اصغری در 13:6 | | لینک به این مطلب
به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه 4 آذر1385
گردهمایی دانشجویان مازندرانی دانشگاه صنعتی اصفهان
 

دیروز بعد از مدتها تاخیر با تلاش بچه ها بالاخره گردهمایی سالانه دانشجویان مازندرانی دانشگاه و معارفه دانشجویان ورودی جدید مازندرانی برگزار شد. با اینکه ایام امتحان های میان ترم بود سالن کاملا پر شده بود و یه سری هم سرپا ایستاده بودند، فکر هم می کنم کسانی که از سالن می رفتند از برنامه ها و اینکه چند ساعتی دور هم بودیم و سعی کردیم صمیمیت و دوستی هامون و بیشتر کنیم، خوشحال بودند،و راضی می رفتند. نکته ی جالب تو مراسم استقبال بیش از حد بچه ها از آهنگ های استاد علی گراییلی!! بود، و از هر گوشه ی سالن فریاد علی گراییلی بلند می شد،و وقتی هم که آهنگ هاش پخش می شد، دامن همه از دست میرفت!!
به هر حال شب خوبی بود امیدوارم از این مراسم ها بیشتر داشته باشیم  

       

به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه 30 آبان1385
نوشته های روزانه
بعد از مدت ها سلام
دیروز بالاخره پروژه طراحی مفهومی ماشین x! رو تو گروه خودرو تموم کردیم و بعد از سفر یه روزه ای که به تهران داشتیم برای present کار، الان یه وقت استراحت برام ایجاد شده!، ولی ما کل خوشی هامون به همون سفر ختم شد!! چون همین امروز امتحان شبیه سازی داشتم و با وقت چند ساعته ای که برای جمع بندی داشتم امتحان خوبی دادم، گفتم خوب دیگه حالا که امتحان دادم وقتشه یه نفس راحتی بکشم، تازه یادم افتاد که ناهار نخوردم(ساعت ۶ بعد از ظهر)!!تا ناهاررو ردیف کنیم،نیما زنگ زد امشب جلسه تیم فرموله! تا حالام جلسه بود، کلی هم کار جدید برام جور کردن که باید برای فرمول انجامش بدم، حالا این وقت استراحت کی میرسه خدا میدونه! به هر حال ما که همچنان قدرتمند و پایه کار داریم ادامه میدیم (به کوری چشم ابرقدرت ها)! راستی خیلی وقته مطلب تخصصی ننوشتم، شرمنده انشاالله به زودی!!

به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه 30 مهر1385
بعد از مدتها مشغله بالاخره یه و قت پیدا کردم که برای دل خودمم که شده بنویسم! بالاخره فاز برنامه ریزی پروژه ای که برای گروه خودرو دانشگاه داشتم انجام می دادم تموم شد، با تمام وقت کمی که برای جمع و جور کردن کارها داشتم با یه کار شبانه روزی! آماده شد. از همه ی دوستانی که میل زده بودن و یه قولایی داده بودم عذر می خوام که تو این مدت نرسیدم که..حالا که یه یکی دو هفته ای از دست این پروژه راحت شدم بازم فکر می کنم که انقدر کار نکرده دارم که.. نمیدونم چرا هیچ وقت وقت استراحت نیست، هیچ وقت زمانی برای اینکه به هیچی فکر نکنی پیدا نمیشه،جز تو خواب که اونم فعلا ندارم! وقت هایی که کار داری که فقط می تونی به اون کار فکر کنی ، وقتی هم که بیکاری باید به کارهای نکرده ات فکر کنی!! البته اشکال از برنامه ریزیه ولی همیشه برنامه ریزی کار سختیه !کاش یاد گرفتن، تجربه کردن، فکر کردن، آسون تر بود، کاش تو زمانی زندگی میکردیم که وسعت اطلاعات انقدر زیاد نبود، کاش آدام های دور و بر ما، کسایی که برای ما تصمیم میگیرن بیشتر فکر می کردن، یا شاید هم کاش قدرت فکر کردن داشتن...
هم دلم خیلی پره، هم فکر هم خسته است، امیدوارم تو این مدتی که میرم خونه فرصت بیشتر فکر کردن پیش بیاد!!!
به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه 11 شهریور1385
..
این هم شکل و شمایل جدید وبلاگم..
البته  them وبلاگ رو چند روز قبل عوض کردم ولی امروز header اونو هم طراحی کردم و تقریبا راضی ام!!البته قراره بازم کاملترش کنم .
امیدوارم باعث جذاب تر شدن وبلاگ شده باشه..
به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه 5 شهریور1385
نکوداشت استاد مرضیه توسلی
امروز شنیدم که پنج شنبه گذشته مراسم بسیار زیبایی در شهرمون (ساری) برگزار شد که واقعا باعث خوشحالی منه. پنج شنبه ۲ شهریور در سالن هلال احمر ساری مراسم بزرگداشت زنی برگزار شد که واقعا مردم این شهر تربیت فرزانشون رو مدیون ایشون هستند.خانم مرضیه توسلی برای من و دیگر شاگردانشون که هر کدومشون در بهترین دانشگاه های ایران و خارج از کشور درس می خونن نمونه ی کامل یک معلم بودند.شاگردانش مثل بچه هاش بودن و فکر میکنم بیشتر از این که به خودش و شیوه آموزشش تعصب داشته باشه مارو با کتاب آشتی داد، اون یه راهنما بود..و فکر میکنم هیچ چیز برای یک استاد شیرین تر از این نیست که شاگردانش که امروز مردان و زنان جامعه امروز هستند از زحمت ایشون قدردانی کنند .امروز خوشحالم اهل شهری هستم که مردمش برای علم و فرهنگ ارزش قایل اند.
خیلی دوست داشتم در این مراسم حضور داشتم ولی به خاطر تکمیل کارهای پروژه نتونستم،از همین جا دست خانم توسلی رو میبوسم.

به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه 27 مرداد1385
برگشتم..
یه هفته است چیزی ننوشتم،هم در گیر کار پروژ بودم هم رفته بودم ولایت!!

هوای ساری وحشتناک گرم و شرجی بود، اصلا نمیشه توصیف کرد..کارهای پروژه رنجر هم قراردادش بسته شد و من حضور نداشتم! مثل اینکه خیلی چیزها تغییر کرده، قسمت طراحی مفهومی که برای ۲ماه برنامه ریزی شده بود ، حالا از طرف کارفرما ۲۰ روز تعیین شده!! نمی دونم چه جوری ممکنه،هر چند ما قبل قرارداد کارمون رو شروع کردیم ..بچه ها قبل این قضییه همکاریشون در چه حد بود حالا که سرشون شلوغ هم شده دیگه همکاری به صفر میرسه..

به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه 7 مرداد1385
وب سایت من..
کارهای وب سایتم هم داره تموم میشه.الان تو وبلاگ یه لینک براش گذاشتم ولی هنوز صفحاتشو کامل نکردم تو چند روز آینده ان شاالله کاملش میکنم.فعلن کلنگش و زدم!!

به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه 26 تیر1385
الکامپ
امروز بدجوری تو سرم افتاده که برم نمایشگاه الکامپ . دنبال یه راه  ساده برای رفتن می گردم.مثلا از طرف دانشگاه..حالا نمی دونم میرم یا نه ولی به هر حال باید تا فردا تصمیم بگیرم.شایدم تو شرکت کارم طول بکشه و نتونم..البته همه اینا یه طرف خرج سفرم یه طرف!!

به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه 26 تیر1385
برای شروع..
سلام

این اولین مطلبیه که دارم تو این وبلاگ می نویسم!بعد از مدتها تلاش برای داشتن یه Home page با اینکه طراحیش کامل شده ولی به علت مشکلاتی! تصمیم گرفتم فعلا وبلاگم و کامل کنم تا بعد ببینیم.. 

تو این وبلاگ سعی میکنم در مورد خودم . کارهام . پروژه هام.رشته م.دانشگاهم و.. مطلب بنویسم.

خوشحال می شم نظرتون رو در مورد مطالب بدونم و از اطلاعات شما در همه ی ضمینه ها استفاده  کنم

با تشکر

مجتبی اصغری

به بالاترین بفرستید: Balatarin