تبليغاتX
وبلاگ شخصی مجتبی اصغری
جمعه 29 آذر1387
55 روز تا کنکور 88!!

چند روز پیش رفتیم ۳ تا آزمون آخر یا همون آزمون های جامع ماهان رو ثبت نام کردیم ببینیم کجای کاریم! ۵۵ روز مونده تا کنکور و من دیگه حوصله درس خوندن ندارم! اصلا فکر نمیکردم حجم درسهایی مثل ریاضی و زبان اینقدر زیاد باشه! ( اینو برای اونهایی میگم که با تصور اینکه دوتا درس بیشتر نیست میان سراغ MBA!) خداییش دارم میگم اگه همینقدری که الان برای MBA خوندم برای صنایع خونده بودم رتبه ۱ میاوردم ولی اونقدر رقابت تو MBA وحشتناکه که اصلا نمیدونم کجای کارم..دلم خیلی برای دانشگاه تنگ شده! اونموقع که بودیم، میگفتیم خدایا کی تموم میشه راحت شیم! حالا که اومدیم بیرون..مهمترین تفاوت این بیرون با تو دانشگاه، آدماشن..واقعا بین این آدمهای دوروبرم احساس خفگی میکنم، امیدوارم هرچی زودتر برگردم..

راستی یادم رفت بگم، من مدارکم رو برای خدمت نظام وظیفه پست کردم (البته داوطلبانه!!) و اگه خدا بخواهد عید امسال، سفره هفت سین رو کنار برادران جان برکف هستیم!! چند وقت پیش برای چند تا سوال رفتم دفتر معاونت وظیفه عمومی ساری، همون چند دقیقه کافی بود تا چند روز دپرس باشم! حالا نمیدونم چه جوری باید 2 سال داوطلبانه این وضع رو تحمل کنم! کاش 10 سال مجانی برای یه جایی که میدونستم مفید هستم کار میکردم ولی اینجوری الاف و بیکار نبودم.

نوشته شده توسط مجتبی اصغری در 14:15 | | لینک به این مطلب
به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه 15 آذر1387
خدا فراموش نخواهد کرد ولی ما فراموش می کنیم..
 "منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.."

"خدا را شاکریم به جهت جایگاهی که در آن ایستاده ایم، به جهت این روز، به دلیل پایان یک آرزو و به این علت که امروز، پروژه ی ساخت اولین خودروی فرمول کشور با موفقیت به پایان میرسد. خدایی که بارها و بارها حضور آن را احساس کردیم و پروژه ای که تماما.."

این لحظات رو فقط من می فهمم و 9 نفر دیگه که تو اون روز قرار بود تولد اولین خودروی فرمول دانشجویی کشور رو جشن بگیرند، غافل از اینکه..

از هفته اول خرداد که برای اولین بار تصمیم گرفته شد مثل بقیه تیم ها، ما هم طی مراسمی از خودرویی که برای شرکت تو مسابقات سال 2007 ساختیم، رونمایی کنیم، حدودا یه 7 ماهی میگذشت! خودتون تصور کنید عملا برنامه ریزی تو کشورمون هیچ معنی نمیده! برای اینکه اونقدر نهادهای وابسته برای تصمیم گیری زیادند که کافیه یکیشون شب بد خوابیده باشه! این در حالیه که بعضی از تیم ها  از چند ماه قبل برای مراسمشون ثانیه شمار گذاشته بودند، ولی ما تو روز 15 آذر هم باورمون نمیشد که واقعا بالاخره قراره انجام بشه یا نه! نمی خوام خیلی درباره ی قبل مراسم حرف بزنم چون واقعا مصیبت های قبل مراسم خودش یه کتابه و می خوام خاطرات  و پشت پرده های گروه خودرو رو خیلی کاملتر بعد از کنکورم بنویسم..از همون روز شروع می کنم: 15 آذر 1386 رونمایی اولین خودروی فرمول کشور:

قرار گذاشتیم هممون، صبح زود اونجا باشیم، مراسم قرار بود ساعت 16:30 انجام بشه ولی ما باید سن رو آماده می کردیم ، هماهنگی های لازم رو با مسئولای سالن انجام می دادیم و...انتقال دادن ماشین 230 کیلویی روی سن مصیبتی بود و بدترین قسمتش این بود که خودمون باید اونو تا بالای سرمون بالا می آوردیم تا از بالای صندلی های سالن عبورش بدیم! خوب توجه کنید که قراره تو این مراسم از ما تقدیر بشه! ما مهندس های طراح این ماشینیم! ولی کسایی که اون روز اونجا بودن شک نمی کردن که ما دیوونه ایم!!

عادل خیلی دیر اومد و با توجه به حرف و حدیث هایی که پشت سرش بود، کلی جاروجنجال راه افتاد و ما باید این آتیش ها رو هم می خوابوندیم! یکی دیگه از مسئله هایی که وجود داشت این بود که کی قراره سخنرانی کنه؟! چی باید بگیم؟! انتقاد کنیم یا نه؟ اصلا تمام حرفهایی که تو این مدت تو دلمون عقده شده بود و بگیم یا نه؟ یکی می گفت باید بگیم و حقمون و بگیریم.. یکی دیگه میگفت نه ممکنه بهمون یه جایزه خوب بدن! اگه انتقاد کنیم ممکنه پشیمون شن! شایعه شده بود که سایپا قراره 20 - 30 میلیون هدیه بده!!! آقای قاسمی که می گفت بانک سکه های طرح پبامبر و که فقط تعداد کمی تو کشور ضرب شده رو قراره بهمون بده! فکر و خیال خیلی بود.. مراسم همون موقع هایی  داشت برگزار میشد که ایران تو چند تا از این مسابقات ورزشی اول شده بود به هر کدومشون یه 206 داده بودن! ما هم اونقدر اطمینان داشتیم که فقط سر انتخاب رنگش بحث می کردیم!!! هر چند بعضی وقتها پیش خودمون می گفتیم اگه مثلا فقط یه سکه خشک و خالی بدن چی؟!!! هه..

نمی دونم چه جوری گذشت و ما مشغول مقدمات مراسم بودیم که یکی گفت ماشین دانشجوهایی که قرار بود از اصفهان برسه اومد! وای مگه ساعت چنده؟! کی ساعت 3 شده؟ما هنوز نهار نخوردیم..رفتیم برای نهار ولی قسمت ما نشد و همون موقع بابا مامانم رسیدن! خلاصه تا شب که حجت یه شام درست و حسابی بهمون داد، گشنه موندیم..!استرس داشتم، خدایا کلی کار مونده..اصلا این مسئولای روابط عمومی بانک کجان؟ قرار بود برنامه نهایی و باهاشون هماهنگ کنیم، استندهای روی سن، گلها، مجری، لوح تقدیر نامه ها.. وای خدا دارم دیوونه میشم..انگار بازم به اندازه همه ی این چند ماه تو این یه ساعت هم کار مونده!

با بچه ها رفتیم اون پشت سالن لباسهامون و عوض کردیم و یه کم هم تقسیم کار تا شروع مراسم..تازه انگار مسئولای بانک اومدن! تو همین گیرودار ویدیو پروژکتور هم قاط زده، تصویر و نشون نمیداد! من و مسعود هم رفتیم برای درست کردنش..اصلا هنوز معلوم نیست کی قراره سخنرانی کنه؟ من؟ داوری؟ اصفهانیان؟ من که اصلا آمادگیشو ندارم، نه متنی که بچه ها ویرایش کردن و دیدم، نه آرامش لازم و دارم..از همه راحتتر این وسط مسئولای روابط عمومی بانک هستند که انگار نه انگار..تازه می فهمم جایگاه برنامه ریزی کجاست! من و مسعود هنوز رو سن هستیم و داریم لپ تاب ها رو عوض می کنیم تا شاید این مشکل پروژکتور حل شه!

بابام اومده میگه بیا برو دوستات همه دارن مصاحبه میکنن! منم یه نگاه بد به بابام میکنم میگم بابا مصاحبه کیلویی چند؟ یه نگاه به سالن می اندازم..اینها چرا اینقدر زود اومدن؟نه مثل اینکه ساعت 4:30 شده! بالاخره انگار پروژکتور کار کرد ولی فایل ها رو این لپتاب نیست ولی رو فلش من هست." مسعود تو رو خدا بیخیال وقتی رفتی بالا از رو همون فلش شروع کن به پرزنت!" مسعود میگه نه باید فلش و اسکن کنم بعد! بالاخره یکی اومد تو گوش ما گفت که آقا می خوایم مراسم و شروع کنیم، بیاید پایین!

مراسم شروع میشه:

تلاوت قرآن کریم: همینجوری رو صندلیم نشسته بودم که دیدم یکی داره منو میبوسه! خالم بود، حالا داره قرآن میخونه، این هم از روی شوق اومده صف اول و داره باهام روبوسی میکنه..

سرود جمهوری اسلامی ایران

مجری( عسگریان - شبکه خبر): شروع میکنه شعرای گل و بلبل خوندن که اصلا هیچ ربطی به مراسم نداره!

"الها..من بی آنکه کلامی بگویم، تو خود ناگفته از نا گفته ها آشکاری.."

"سلام همسایه ها..!!"

"سلام پنج شنبه مهربان...."

یه تیزر تبلیغاتی از بانک

مجری میاد سراغمون و برای آخرین بار هماهنگ میکنه که قراره اول اصفهانیان حرف بزنه بعد هم من! من بهش می گم نه، فقط اصفهانیان! ولی بچه ها میگن آره.

دوباره مجری میره بالا و بعد از یه کم شعر خوندن، دعوت میکنه از

دکتر اصفهانیان:

 اونقدر آروم و بیجون حرف زد که اصلا کسی نفهمید چی میگه! اون پایین روی صندلی های جلو، جایی که 10 مهندس اینکار نشستند صندلی برای محمد خدابخشیان خالی نمونده، شاید هم جای صندلی اون مسیح، برادرش نشسته..وقتی خودمو جای اون میزارم، سخته بعد از این همه تلاش تو روزی که قراره رونمایی بشه نباشی، شاید اشک آور..هرچند همون بهتر که نبود! روی این صندلی های جلو صدای پچ پچ میآد! اصلا انگار نه انگار ما اینجا به عنوان مهندسین طراح خودرو! نشستیم، مبتکرین جوان!، ملی پوشان، پیروز باشید و این حرفها! بازهم شیطنت داریم و پچ پچ می کنیم و میخندیم! بازار لابیها هم داغه! هنوز معلوم نیست کی قراره بره حرف بزنه، من و حجت با هم دعوا میکنیم، حجت اصرار داره که باید من برم و حرف بزنم..داوری هم قاطی میکنه میگه..

جریان از این قراره که طبق هماهنگی هایی که با اصفهانیان و رییس روابط عمومی شده بود، قرار بود یا من حرف بزنم، یا اصفهانیان! که اصفهانیان رفت، ولی بچه ها میخواستن توش کنن و به مجری کلک بزنن!!! آخرین لحظاته و مجری داره میره بالای سن! میپرسه شما میرید دیگه؟ میگم نه!! ولی حجت و حسن پور و مسیح میگن آره! به شدت عصبانی بودم، بابا من اصلا متن سخنرانیمو وندیدم و اون بالا رو سنه..مجری صدا کرد:

"دعوت میکنم از دوست خوبمون، جناب آقای مهندس مجتبی اصغری که از طرف گروه طراح و سازنده تشریف بیاورند.."

صدام میلرزه، آخه خیلی عصبانی بودم..یه نفس عمیق میکشم و میگم حالا یه چیزی میشه دیگه!

" منت خدای را عزوجل.."

"هر زمان که به این روز فکر می کردیم، لحظه ای را تصور می نمودیم که می خواهیم در این بین از مشکلات راه و از کسانی بگوییم که نه تنها در این راه در کنار ما نبودند بلکه حتی در مقابل ما قرار گرفتند. و چه بسا مشکلاتی را.."

بازهم نگفتیم..بازهم اسم نیاوردیم..بازهم دلمون خالی نشد..احساس میکنم هنوز دلم پره..

"..نیروی انسانی نیاز به پشتوانه های روحی زیادی دارد که ما از آن بی بهره بودیم."

"متاسفانه روحیه ی قهرمان پروری همان گونه که در ورزش کشور نیز شاهد آن هستیم، بر جامعه ی علمی ما سایه افکنده است . روحیه ای که، ترس از شکست را جایگزین ریسک پذیری برای یک محقق میکند. ما امروز اینجاییم که بگوییم که ما انسان های متفاوتی نبودیم و.."

" تنها، هدفمان این است که بگوییم راهها را می توان آسان تر هم کرد. اگر اندکی، فقط اندکی توجه بیشتری صورت بگیرد می توان کارهایی بس عظیم و ارزشمند را از میان همین پروژه های دانشجویی بیرون کشید."

جمله ها خیلی ساده بیان شد ولی تاثیر گذار بود.. بعدا تیترهای روزنامه ها و سایتها رو می خوندیم و به حرفهای خودمون میخندیدیم: اصغری افزود! "سایه افکنده است!"، "متاسفانه روحیه قهرمان پروری.."، "ما انسانهای متفاوتی نبودیم!"

 

موقع سخنرانی رو چند تا کلمه گیر کردم  به خاطر عصبی بودنم، بود..

بالاخره جمله آخر.." و در آخر پدرها و مادرهامون که هرچه داریم از اونهاست"

صدام لرزید،بغض کردم، ولی انگار کسی نفهمید!

همه دست زدندو اومدم سر جام نشستم، همه انگار راضی بودن، حالا دیگه خودمم همینطور..عادل بهم گفت:" حاجی تو هم صدات خوبه ها!!"

 

مجری دوباره میاد بالا و شعر میگه " جهان قرآن مصور است..."

سخنرانی دکتر قربانی: من نمی دونم اینها صداشون چرا در نمیاد! مسئولای بانک مسخرمون می کردند و میگفتن این همونیه که قبل از ریاست دانشگاه، رئیس گاوداری دانشگاه بوده؟!!!

کلا مثل اینکه هیچ جا بستن کنتور نداره! دکتر قربانی هم شروع میکنه از فرار مغزها و حمایت از استعدادها میگه و آمادگی دانشگاه برای پذیرش..."

 

دوباره مجری و شعر..

پشت صندلی های ما یه سری از بچه ها یا همون "دختران ساخت" نشسته بودند که میخواستیم یه جوری، یه جایی اسم اینها هم بیاد، چون هم خیلی کمک کردند، هم روحیه بگیرند برای..." اسمهاشون  رو به مجری دادم و گفتم اینها هم تو پروژه با ما همکاری کردند، بعد از اینکه اسم ما رو خوندی، اسم اینها رو هم به عنوان همکار بخون! غافل از اینکه قراره چه فاجعه ای رخ بده! مجری همون اول شروع کرد به خوندن اسم اونها و تشویق حضار..

یه کلیپ از بانک داشت پخش میشد که دیدم یکی داره بالای سرم داد میزنه که " چرا اسم بچه ی من و نیاوردید!!؟" بابای احمد بود که از اینکه اسم بچش تو اسامی خونده شده نبود قاطی کرده بود..حالا هرچی میگیم :"بابا اون اسمهایی که خونده شد اسم همکارها بود از احمد قراره جدا تقدیر بشه.." . وای اصلا نمیدونستم چه جوری باید توضیح بدم، اون داد میزد ولی خوشبختانه صدای کلیپ خیلی بلند بود صداش کمتر میومد:" چرا اسم بچه ی من نیست؟! اصلا این دخترها کی بودند اسمهاشون و دادید؟! اصلا دختر نبود تو این گروه..؟!!!" خلاصه نمی دونم کی آرومش کرد و قضییه خوابید. احمد بیچاره هم رنگش پرید بود.

 

سخنرانی دکتر پرویزیان: شروع میکنه از شرایط سختی که ما تو کارگاهمون داشتیم میگه..جنبش نرم افزاری، سرمایه گزاری روی نیروی انسانی و از این جور حرفها...".

 ماهایی که اون پایین نشسته بودیم اصلا گوش نمیکردیم اینها چی میگن! بعدا تو فیلم دیدم که گفت:" تاییدیه فدراسیون اتومبیلرانی رو این خودرو گرفته و مراکز تحقیقات خودرو کشور با حضورشون نیز این کار رو تایید کردند.."

 

بابا بی خیال این حرفها بریم سراغ رونمایی، جایزه..

مجری از همه کله گنده ها دعوت میکنه که بیان روی سن: دکتر منطقی، دکتر ریاحی، دکتر قربانی، دکتر پرویزیان، دکتر اصفهانیان و یکی دیگه که ازوزارت صنایع اومده بود.اسم حجت و هم من دادم ولی اولش مجری نخوند! بعد هم که خوند حجت عصبانی شد! همه دوست دارن اسمشون بیشتر برده بشه و بیشتر اون بالا باشن، بچه های ما..نه فکر کنم اشتباه گفتم که ما انسانهای متفاوتی نبودیم! آخه از این جمع دیوونه تر کجا میشد پیدا کرد!

 

خلاصه نتیجه این همه تلاش شبانه روزی، این همه مشکل ، اون همه تو سر و کله هم زدن، دعواها، آشتی ها، شب تو اتوبوس گذروندن ها، با دهن روزه از 5 صبح تا دم اذان کار کردنها، عید و تعطیلات و کلاس و درس و خانواده و دوست زدنها، غروب هندونه خوردنها، کاپی کاپی گفتن ها، با یه پلوس تو دست شاپور رفتنها، شب پیتزا خوردنها، خمینی شهر بستنی خوردنها، دست شکستن ها، مریض شدنها، یونولیت سابیدنها، فیلم مستحجن پر کردنها، کنار عقرب خوابیدنها، از سروصدای سقف توی باد شدید دانشگاه نخوابیدنها، ویوی مردنها، برای سهم غذای روزهای عید دعوا کردنها، با تست کرش روحیه گرفتنها، توت خوردنها،بخاطر نوشتن گزارش تهدید کردنها،لابی ها، زیرآبی رفتن ها، شب های امتحان و تو کارگاه گذروندنها، جلسه "ضعیف بودن عملکرد" گرفتن ها، با تی شرت تیم راه رفتنها، شبها با مینی باجا دزدی رفتنها، با آهنگ جواد یساری جون گرفتنها، پای صحبت داداش حجت نشستنها، حسن پور گفتنها، صدای موشک درآوردنها، دیفرانسیل ساختن ها..

بی خیال..حجت یادته اون روزی که ماشین و خودمون رنگش کردیم چقدر  عاشقانه نگاهش کردیم؟ موقع پرده برداری هم نگاش می کردی؟آره بالاخره پرده ی بچه ای که اینهمه براش زحمت کشیدیم و دادیم برداشتند! نمیدونم تو اون لحظه بچه های دیگه به چی فکر میکردن! شاید خاطرات و تو ذهنشون مرور میکردن، شاید خدا رو شکر میکردن، شاید هم حرص میخوردن چرا حجت اون بالاست و ..من اشک تو چشام جمع شده بود..می دونم همه تو دلشون گریه میکردن، چه ما، چه کاپی که تو سوئد تو خونش نشسته بود و چشم انتظار یه خبر از مراسم..

 

مجری شروع کرد به خوندن اسمها: به ترتیب حروف الفبا: آقایان مهندس محسن ابراهیمی..همه رو مهندس صدا کرد ولی مسیح خدابخشیان و نه!

یه لوح بهمون دادن! اشتباه نکنید قاب نداشت! یه کاغذ پاره!!!." نه بابا حتما یه چیزی میدن! یعنی یه سکه هم نمی خوان بدن! بابا سکه ی 200 تومنی چه ارزشی داره؟! اینجوری که خیلی ضایع است! اصلابهش فکر نکن، مگه تو محتاج جایزه اونهایی؟ نه ولی حداقل یه دلخوشی..بیخیال الان به این چیزها فکر نکن.."

 

مجری دوباره صدامون کرد برای گرفتن عکس دست جمعی..و بعدش هم از من خواست با بچه ها مصاحبه کنم! ." بابا این مجریه چرا انقدر اسم منو میاره!بده یکی دیگه.."

من شروع کردم به مصاحبه.." والا کار خیلی سختیه..فکر کنم بچه ها حرف نگفته زیاد داشته باشن.."

حجت:" .. از تمام عزیزانی که بدون منت کمک کردن که..". عزیزان که می دونید کی بود دیگه!!!

احسان عادلی: باز هم کج وایستاده!: " والا من صحبت خاصی ندارم.."

مسیح خدابخشیان:" من الان داره گریه ام میگیره..کاش برادرم اینجا بود.."

من هم بغض کردم و گریه ام گرفت!!

محسن ابراهیمی:" به نام خدا،من در اینجا از پدر و مادر عزیزم..:

جواد: "با نام خدا.."

مسعود:" من در اینجا از خانواده ام، به طور کلی پدر و مادرم و بالاخص خواهرو برادرم تشکر بسیار زیادی میکنم!"

فکر کنم قشنگ ترین حرف مراسم رو مسعود زد:" آرزو هایمان را یادداشت کنیم و آنها را از خدا بخواهیم.." مسعود بغض کرده، یه کم مکث میکنه و میگه:" خدا فراموش نخواهد کرد ولی ما فراموش میکنیم که آنچه که امروز در اختیار ماست آرزوی دیروز ما بود"

وای خدایا نمی خوام گریه کنم، چرا بچه ها انقدر اشک ملت و درمیارن..انگار همه یه چیزی تو دلشونه که تا می خوان حرف بزنن میترکه!

عادل:ژست گرفته! " من هم  مثل همیشه از پدرو مادر عزیزم، برادرم و خواهرم تشکر میکنم که در تمام این دو سال صبورانه تمام مشکلهارو تحمل کردند و پا به پای من وایستادن.از طرف همه ی بچه ها میگم: حرفهایی است برای نگفتن و ارزش هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد."

تو فیلم مشخصه که داوری چه چشم قره ای به عادل رفته!!

داوری هم از پدرو مادرش تشکر کرد و میکروفون دوباره داد به مسیح! وای احمد جا موند! من تو اون لحظه فکر میکردم نکنه بابای احمد...!

مسیح: " ..یادی میکنم از کاپیتان تیم که برادرم بود..فکر کنم کمتر مهندسی پیدا بشه که

12 ساعت در روز..خیلی حرفها داشت اینجا بزنه ولی خوب نیست"

بعدا  خالم ازم پرسید این دوستتون که مرده بود کی بود؟!!!!!

نوبت به احمد میرسه: احمد هول کرده انگار!: " من جا داره در اینجا از پدرو مادرم و مشوقهای اصلیم که این روحیه جنگجویی رو در من به وجود آوردند...فکر میکنم ناگفته هایی است درباره اساتیدمون که در این مدت خیلی کمکمون کردند!"

 

مجری دوباره منو صدا میزنه! بابا بیخیال!

مجری: "..چه تضمینیه این بچه ها ازاینجا نرن..چه اشکالی داره ماهم نامبر وان باشیم!!

من با چاپلوسی! میگم:" ما به داشتن مدیریتی مثل آقای خدابخشیان واقعا واقعا افتخار میکنیم.."

اینجا بود که من به ذهنم میرسه که خوب جایی که ما لوح پرویزیان و قاسمی و باید بدیم همینجاست! و یه دفعه ای یه برنامه تو مراسم اضافه میکنم و میگم : دعوت می کنیم از.." کاش پولی که داده بودیم لوح خریده بودیم برا ااینها رو میرفتیم خمینی شهر بستنی میخوردیم!!!

من دیگه شده بودیم مجری! یه دفعه شروع کردم متن لوح رو خوندن، اون هم خط نستعلیقی که ناخوانا بود و خداییش نمی دونم چه جوری خوندم.

 

دکتر منطقی ( ایران خودرو ): قشنگ حرف زد! ولی فقط حرف زد! گفت ما آمادگی داریم این خودرو رو تولید کنیم!!

دکتر ریاحی (سایپا) : من که چیزی نفهمیدم از حرفهاش! گفت: صنعت کشور به این عزیزان افتخار میکنند! والا ما که افتخاری ندیدیم!

 

بعدش یکی یه یاداشتی به مجری داد که گفت " عشق به وطن تضمین نمیخواد..".

 من اولش نفهمیدم تعریف کرد یا ایراد گرفت ولی مجری خوب جوابشو داد. مجری گفت" من انتظار نداشتم لوح هایی که به این بچه ها میدن خالی باشه!!!!".

 یکی هم از اون مسئولین گفت خالی نیست!

با اون حرف مجری امیدوار شدیم برای آبروی خودشون هم شده دیگه دست خالی نفرستنمون!! البته ما هنوز منتظریم و شب ها خواب زانتیا و 206 می بینیم که سوییچش رو بهمون هدیه بدن!!

 

اوج صحبتهای احساسی مراسم ، مربوط به مادر داوری بود،کوتاه حرف زد ولی اشک ما و خیلی از پدر و مادرهامون رو درآورد.

هرچند بعضی ها بعدا حرفهایی که درمورد گشنگی کشیدن های ما زد و با تیکه تحویلمون دادن! ولی حداقل یه سری از حرفهایی که ما نتونستیم بگیم و گفت.

ولی انگار نه انگار، هیچ جیز تو این مسئولین تغییری نکرد!!

حرف آخر مال مسعود بود که باید یه پرزنت فنی از ماشین انجام میداد ولی انگار دیگه همه حوصلشون سر رفته بود و اسلاید پایانی..

راستی این فیلمی که از کار خودمون گرفتیم و اینهمه خرجش کردیم آخر پخش نشد! یعنی بعد مراسم پخش شد!

سوت پایان مراسم به صدا دراومد! همه به هم تبریک میگفتن! بازار مصاحبه هم داغ بود، مصاحبه هایی که خودمون هیچ وقت ندیدیمش..

یه سری میگفتن بیاید برید با منطقی و اینها که اون پشت دارن باهم حرف میزنن، صحبت کنید، قول بگیرید،..ولی ما بهتر از همه میدونستیم که همه چی تموم شده!

 همه رفتند، ما موندیم و هیوا، هیچ کس اشتیاقی برای بلند کردنش نداشت، به زحمت توی آمبولانس دانشگاه گذاشتیمش و خداحافظ.

آره هیوای ما 1 ساعت بیشتر زنده نبود. اون مرد. ما خواستیم که فراموشش کنیم. ولی انگار نشد، ما تمام وجودمون رو برای اون گذاشتیم، خیلی اذیتمون کرد ولی به همون اندازه هم برامون عزیز بود. شاید نه خود هیوا، این خاطرات هیواست که برامون عزیزه. هیوا مرده ولی شاید دوباره یه روزی زنده بشه. امیدوارم بچه ها بتونن اینکار و بکنن، امیدوارم یه روزی بچه های تیمی که ما شروعش کردیم، بتونن یه روزی فارغ از عنوان ها و اولین ها بهترین باشند. امیدوارم ..

ما کوله هامون رو برداشتیم و اون شب مثل آواره هایی که خونه ندارن، بی هدف( البته دنبال یه پیتزایی) خیابون های شهری که با آدمهاش غریبه بودیم و متر میکردیم، آره انگار ما کسی و نمی شناختیم، انگار ما از یه سرزمین دیگه اومده بودیم: "سوله گروه خودو "!

 فقط خودمون حرفهای همو می فهمیدیم، خودمون دردهای همو میدونستیم..خدایا یعنی تموم شد؟ بابا ما میخوایم مثل آدمهای عادی زندگی کنیم، سر کلاس بریم، برا کنکور درس بخونیم، دانشگاه بریم، سرمون و پایین بندازیم و ازکنار همه چی رد شیم! خدایا بسه دیگه! به خدا دیگه نمی تونیم..

کسی نفهمید اون شب تو ترمینال مسعود چرا زد زیر گریه.. کاش پرده آخر همینجا بود ولی نه این پرده آخر نیست، یه پرده دیگه مونده، پرده آخر : پذیرش کارشناسی ارشد در دانشگاه صنعتی اصفهان!  

 

به بالاترین بفرستید: Balatarin