تبليغاتX
وبلاگ شخصی مجتبی اصغری
پنجشنبه 13 تیر1387
خداحافظ..

هنوز نرفتم ولی دلم داره براش تنگ می شه. عکس هاشو ورق می زنم... پاییزش خوشرنگ ترین فصلش بود. به نظرم اصلا دلگیر نبود، ترکیب رنگ هاش فوق العاده بود. من که هیچ وقت تو شمال همچین تجربه­ای نداشتم. وقتی بارون می اومد انگار خدا یه دفعه یه سطل آب از اون بالا یهو ریخته پایین، تجربه ی دیدن رنگین کمون بارها و بارها برام تکرار شد. زمستون هاش خیلی سرد بود با یه بادی که همیشه زوزه می کشید. واقعا دپرس کننده بود! وقتی باد می زد شعر اخوان هم پشتش می اومد: زمستان است.. یه سال اصلا برف نبارید، یه سال هم یادم نمی آد جایی رو غیر رنگ سفید دیده باشم. همیشه اولین برف، شبی می اومد که وسط امتحانای پایان ترم بود. وای چه زجری داشت وقتی اون برف و می دیدی و مجبور بودی تو اتاق بشینی و درس بخونی!


تا چشم به هم می زدی زمستون تموم می شد و عید می اومد و همه تو فکر اینکه چند روز زودتر از عید می تونن برن خونه! خوب خیلی کلاس داشت دیگه! هرچی رکوردت بیشتر بود یعنی زودتر رفته بودی خونه، خفن تر بودی!! یادمه یکی از بچه ها کلا بعد امتحانای دی ماه دیگه تا بعد عید دانشگاه نیومده بود!! هر چند برای من این ذوق و شوق فقط مال سال اول بود، حتی پارسال عید فقط 3 روز خونه بودم. یاد عید پارسال افتادم.. چقدر لحظات قشنگی بود، چقدر تلاش کردیم تا اولین فرمول ایرانی رو بسازیم که الان چیزی ازش نمونده. دانشگاه بهمون خوابگاه نداد و مجبور بودیم تو سوله ی گروه خودرو بخوابیم، حموم نداشتیم، بدون غذا، یه جایی می خوابیدیم که وقتی یه شب یکی از بچه ها برای نماز بیدار شد، تو جاش عقرب پیدا کرد!!!! بگذریم... وقتی بعد عید می اومدیم دانشگاه همه چیز تغییر کرده بود، همه چیز سبز شده بود، از همون روز اول، امتحان داشتیم تا 2-3 تیر که می رفتیم خونه! فصل امتحانات تو دانشگاه مثل بادش 365 روزه بود. همیشه تو استرس درس پاس کردن و امتحان دادن بودیم. اگه کسی تابستون های دانشگاه و مونده باشه میدونه که چقدر سوت و کور و مرده است. دقیقا شهر ارواحه! همیشه یه آفتاب داغ عمود تو سرت میتابه، نصف وقت هر روزت هم باید برای آشپزی بزاری! ولی از خونه رفتن و الافی اونجا خیلی بهتره. یه کم برگردیم عقب و از روزهای اول دانشگاه بگم. یادمه شبی که قرار بود نتایج انتخاب رشته ها بیاد شبش دعا می کردم خدایا، اگه می شه من دانشگاه صنعتی اصفهان – مهندسی صنایع – گرایش تکنولوژی صنعتی قبول نشم!  ولی فردا صبح دیدیم که دقیقا همونجایی و همون رشته و همون گرایشی که نمی خواستم و قبول شدم!! هرچند بعداً نظرم به کل عوض شد. دانشگاه سرسبزتر از اونی بود که تو عکس ها دیده بودم. رشته صنایع هم همونی بود که دنبالش بودم ولی اتفاقی به علاقه ام رسیدم. اون موقع ها فکر می کردم ته رشته ها برقه ولی الان حالم ازش بهم می خوره! سال اولم و تقریبا می تونم بگم خواب بودم. دانشگاه خیلی حال و هوای خوبی داشت، جشن ها، اردوها، دوستی ها...همون سال اول بود که با اون آشنا شدم...ولی از سال دوم کم کم فاتحه خیلی چیزها خونده شد، جشن ها تعطیل شد، دانشگاه مرده تر شد و.... از سال دوم یه کم به خودم اومدم اوضاع یه کم بهتر شد، سال سوم هم تو یه شرکتی کار میکردم و بعد هم اومدم گروه خودرو. گروه خودرو اونقدر خاطره داشت که باید دربارش یه کتاب بنویسم. شاید هم در موردش یه روز نوشتم.. در مورد پشت پرده های یه گروه 10 نفره که از یه مملکت هم ..... بی خیال.. تابستون بعد هم برای مسابقات رفتیم انگلیس. تجربه ی فوق العاده ای بود. حتما اگه وقت کنم دربارش می نویسم. سال آخر هم با یه 4-5 واحد باقی مونده خیلی کم بار بود، نمی دونم چه جوری انقدر زود گذشت! شاید یه خورده تو مسیری که میرفتم اشتباه کردم. دودلی توی تصمیم گیری برای ادامه تحصیل تو خارج از کشور یا تن دادن دوباره به کنکور، باعث شد که از هر دوش بمونم. .ولی الان تصمیمم اینه که بمونم، حداقل تا 2-3 سال دیگه تا تو شرایط بهتری برم و متاسفانه می خوام برای کنکور MBA بخونم. البته خوشحالم از اینکه برای چیزی که می خوام بهش برسم و هدفمه تلاش می کنم ولی دل کندن از دانشگاه، دوستام، زندگی دانشجویی، این شهر و همه چیزهایی که تا دیروز بد بودند، برام سخته. دل کندن از شرایط کاری و اجتماعی که الان دارم خیلی سخته، چون باید کنکور بدم! خدایا نکنه برای رفتن به بهشت و جهنم هم از ما ایرانی ها قراره تو همون روز قیامت کنکور بگیری و تموم این روزهایی که تو دنیا گذروندیم کشک!! اصلا نمی خوام در مورد سربازی فکر کنم که وقتی میاد تو ذهنم اعصابم بهم می ریزه. بابا یکی نیست به اینها بگه که بابا این خدمت مقدس اگه قراره اجباری باشه، مثل خیلی از کشورها بگید قبل از ورود به دانشگاه همه باید برن سربازی، که الان بعد این همه مدت حالا بعد گرفتن مثلا فوق ، که چند تا موقعیت درست و حسابی کار داریم و اعتبار... باید بریم راننده الگانس جناب سرهنگ بشیم و به دختر پسرهای مردم گیر بدیم یا سر چهار راه وایسیم چراغ راهنما تنظیم کنیم..بازهم بگذریم....خلاصه اینکه ما پروژه کارشناسیمون رو هم تحویل دادیم و حالا داریم می ریم پیش خانواده، سبزی پاک کنیم!. ولی برمی گردم، خیلی زود، این بار قول MBA شریف رو میدم. از همه خداحافظی می کنم و امیدوارم خیلی زود همشون رو ببینم. هم اتاقی ها، هم گروهی ها، هم دانشکده ای ها، استادها، انتظاماتی ها، عموسلفی ها، رئیس دانشگاه که این آخر ها بد سر کارمون گذاشت و... خداحافظ ولی مطمئنا همه و همه تو خاطراتم می مونن و هیچ وقت فراموش نمی شن، امیدوارم من هم فراموش نشم.

خداحافظ دانشگاه صنعتی اصفهان.

دوباره یاد این متن خاطره انگیز افتادم:

 

امروز که وطنم را ترک می کنم دو پاره شده ام

بر جا نهاده ام  دو قسم وجودم را

قلبم را و روحم..

قلبم را به تو می سپارم که از همه برایم عزیزتری

و روحم را به خاک

نوای من که نغمه ساز همه ی زندگیم بوده است

و شهرم که هنوز بوی بارانش مستم می کند

و پاره ی دیگرم در نصف جهان گم شده است

کاش در نصفه ی دیگر آن مرا دریابد

انکه از همه برایم عزیزتر است...

نوشته شده توسط مجتبی اصغری در 16:51 | | لینک به این مطلب
به بالاترین بفرستید: Balatarin